سيد حسن آصف آگاه

160

سوشيانت منجى ايرانويج (منجى و آخر الزمان در ادبيات پيگويانه زرتشتى با مقدمه استاد پروفسور كريستين بونو) (فارسى)

2 . جاماسپ بيتخش 3 گفتش كه : اين دين هزار سال روا باشد . پس آن مردمانى كه اندر آن هنگام باشند همه به مهر دروجى ( پيمان‌شكنى ) ايستند ؛ با يكديگر كين و رشك و دروغ كنند ، و به آن چم ( سبب ) ايران‌شهر ( مملكت ايران ) را به تازيان بسپارند و تازيان هرروز نيرومندتر شوند و شهرشهر را فراگيرند . 3 . مردم به اوارونى ( رذيلت ) و دروغ گردند و هر آن‌چه گويند و كنند به سود خودشان باشد ؛ از ايشان روش فرارون ( كردار نيكو ) آزرده شود . 4 . به بيدادى به اين ايران‌شهر و دهبدان ( فرمانروايان ) بار گران رسد ؛ و آمار ( مقادير ) زرين و سيمين و نيز بسى گنج و خواسته انبار كنند . 5 . و همه نابين ( نامريى ) و ناپيدا شود ، و بس گنج و خواسته شايگان نيز به دست و پادشاهى ( در اختيار ) دشمنان رسد . و مرگ بىزمانه ( ناگهانى - نابهنگام ) بسيار باشد . 6 . و همهء ايران‌شهر به دست آن دشمنان رسد و انيران ( بيگانگان ) اندر ايرانيان گميزند ( اختلاط كنند ) چنان‌كه ايرانى از ناايرانى پيدا نباشد : آن ايرانى باز ناايرانى باشد . 7 . و به آن هنگام بد توانگران را از درويشان فرخنده‌تر دارند ، و درويشان خود فرخنده نباشند . و آزادگان و بزرگان به زندگى بىمزه رسند ، ايشان را مرگ چنان خوش نمايد كه پدر و مادر را از ديدار فرزند و مادر را به كابين دختر باشد . 8 . و دخترى كه زايند به بها بفروشند ؛ و پسر پدر و مادر را زند و اندر زندگى كدخدايى را از ايشان جدا كند ( بگيرد ) ، و برادر كهتر برادر مهتر را زند و خواسته ازش بستاند ، و براى به دست آوردن خواسته زور و دروغ گويد ، و زن شوى خويش را به مرگ ارزان بدهد ( محكوم به مرگ كند ) . 9 . و مردمان نامرد ( زن صفت ) ناپيدا ( گمنام ) به پيدايى رسند و زور و گواهى ناراست و دروغ فراخ شود . 10 . شب با يكديگر نان و مىخورند و به دوستى روند و روز ديگر به جان يكديگر چاره سازند و بد انديشند . 11 . و اندر آن هنگام بد آن را كه فرزند نيست فرخ دارند ، و آن را كه فرزند است به چشم خوار دارند . و بسيارى مردم به اوزدهكى ( در بدرى ) و بيگانگى و سختى رسند . 12 . و اندرواى ( آتمسفر - در هوا ) آشفتگى و باد سرد و باد گرم وزد و بر اوروران ( نباتات ) كم بباشد و زمين از بر بشود . 13 . و بوم گزندك ( زمين لرزه ) بسيار بباشد و بسى ويرانى بكند و باران بىهنگام ( بىموقع ) بارد و آن‌كه بارد بىسود باريده باشد ، و ابر بر آسمان گردد . 14 . و دبير را از نوشتن بد آيد و هركس از گفت و گفتار نوشته و پيمان بازايستد ( خوددارى كند ) . 15 . و هركس كه او را اندك بهى ( رفاه ) است ، زندگيش بىمزه‌تر و بتر باشد ؛ و كلبه ناكرده ( ناتمام - خراب ) خانه باشد . 16 . سوار پياده و پياده سوار باشد . بندگان به راه آزادگان روند هرچند آزادگى به تنشان مهمان نباشد ( و ليكن آزادگى در وجودشان يافت نشود ) . 17 . و مردمان بيشتر به فسوسگرى ( دلقكى ) و اوارون كنشى ( نابكارى ) گردند و مزه راست را ندانند ، مهر و دوشارم ( دلبستگى ) ايشان به دهى ( درشتى - پستى ) باشد . 18 . مردم برنا زود پير شوند ،